تبليغاتX
کتابفروشی هدهد

ميعاد در سپيده دم

یکشنبه 31 اردیبهشت1391

كتاب «ميعاد در سپيده دم» يك اتوبيوگرافی از نويسنده معروف فرانسوِی، رومن گاری است. او در اين كتاب رابطه عاطفی با مادرش را به تصوير می‌كشد. به نظرم، يكی از چيزهايی كه جذابيت كتاب را افزايش می‌دهد، صداقت نويسنده در نوشتن خاطراتش است. او ترس‌ها، شكست‌ها و سرخوردگی‌هايش را نيز، بدون خود سانسوری و ترسِ از دست محبوبيتش، در اين كتاب آورده است. 

برخی از جملات كتاب:

- هرگز چيزی به نامِ حقيقت مطلق وجود ندارد و اين كهن‌ترين حيله‌ای است كه برای فريب دادن و به بردگی كشاندن ما يا واداشتنِ‌مان به جويدن خِرخره‌یِ يكديگر اختراع شده است.

- سپس نوبت به فيلوش،‌ رب النوع ابتذال می‌رسد كه وجودش آكنده از حقارت،‌ تعصب، و نفرت است و با تمام قدرت فرياد می‌كشد: «جهودِ بوگندو! كاكا سياه! ژاپنی! مرگ بر يانكی‌ها! موش‌های زرد را بُكشيد! سرمايه‌داران را نابود كنيد! امپرياليست‌ها و كمونيست‌ها را از روی زمين محو كنيد!» او دوستدار جنگ‌های مقدس است.

- پس از مدت‌ها سرگردانی بين نقاشی، بازيگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شكست‌های كمرشكن فراوان، سرانجام به ادبيات رو آورديم كه در اين دنيا پيوسته آخرين پناهگاه كسانی است كه نمی‌دانند سرِ پرشور خود را كجا بر زمين بگذارند. 

- راه زندگی از فرصت‌های بربادرفته مفروش است.

- بیست سالگی سن دشواری‌هاست. ولی چندان طول نمی‌کشد. فقط لحظات دردناکی است که باید از سر گذراند.

- به طور غریزی و تا آنجا که می‌دانم، مستقل از هرگونه تاثیر ادبی، در خود حس طنزی را کشف کردم. یعنی آن سلاح خارق العاده و خجسته را که امکان می‌دهد تا نیش واقعیت را در لحظه‌یِ فرو رفتن از تن خارج سازیم.

- در قياس با انحرافاتِ فكری، علمی، و سياسیِ قرنِ حاضر،‌كليه‌ی انحرافاتِ جنسی در نظرم يكسره بی اهميت جلوه می‌كند، چون از هرچه بگذریم، آنان تنها تختخواب را به لرزه در می‌آورند، نه جهان را.

- ملالِ ناشی از وراجی و حماقتِ مدعیانِ هوش از جمله چیزهایی است که هرگز نتوانسته‌ام تحملشلن کنم.

..................................

پ.ن: عکس سمت راست، تصویرِ روی جلد کتاب «میعاد در سپیده دم» و تصویر سمت چپ خودِ رومن گاری است. 

پ.ن.ن: انتشارات «کتابسرای تندیس» این کتاب را چاپ کرده است و ترجمه‌‌یِ خوب «مهدی غبرایی» نیز لذت خواندن کتاب را دوچندان می‌کند.


رمان, اتوبيوگرافی

ساعت 12:17 :: توسط استراگون  :: 

يك پيشنهاد

دوشنبه 18 اردیبهشت1391

اين روزها تب نمايشگاه كتاب داغ است و خيلی از آدم‌ها به نمايشگاه می‌روند. البته برخی از انتشاراتی‌ها مثل نشر چشمه در اين نمايشگاه حضور ندارند، البته نشر چشمه يك ناشر شناخته شده است و تا آنجايي كه خبر دارم مردم خودشان برای حمايت به كتابفروشی چشمه (خيابان كريم خان زند) مي‌روند و بازار آنجا نيز بدك نيست. اما در اين بين هستند كتابفروشي‌های كوچكي كه چندان شناخته شده نيستند ولی كتاب‌ها و صاحبان دوست داشتني‌ای دارند. برای مثال كتاب فروشی «اگر» كه تقريبا همسايه ما محسوب می‌شد. برای اينكه اين كتابفروشی‌ها به سرنوشت ما دچار نشوند، نياز به حمايت دارند. شايد كوچك‌ترين كاری كه می‌توانيم برايشان بكنيم اين است كه در اين روزهایی جشن كتاب در همه جا برپاست، سری نيز به آن‌ها بزنيم.  

* داشت يادم مي‌رفت. كتابفروشی اگر به مناسب نمايشگاه كتاب 15% تخفيف هم گذاشته است.

نشانی : تهران. بلوارکشاورز. ۱۶آذر. کوچه عبدی‌نژاد. شماره ۶

........................

پ.ن: برای رفتن به سايت كتاب فروشی اگر اينجا را كليك كنيد. 

پ.ن.ن: عكس از وبلاگ «چهر ستاره مانده به صبح» برداشته شده است.


گپ و گفت

ساعت 12:34 :: توسط استراگون  :: 

باباگوریو

شنبه 9 اردیبهشت1391


این کتاب را به کسانی که به ادبیات کلاسیک علاقه دارند توصیه می‌کنم. باباگوریو داستانِ زندگی پیرمردی است که عاشق دخترانش است اما... . می‌گویند انوره دو بالزاک این کتاب را در مدت چهل روز نوشته است! اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب را می‌توانید در اینجا و اینجا بخوانید. فایل صوتی کتاب را نیز می‌توانید از این سایت دانلود کنید. 

برخی از جملات کتاب:

- قلب انسان هنگامی که به ارتفاعات محبت صعود می‌کند، گاه می‌ایستد و نفسی تازه می‌کند، اما، هیچ چیز آن را در سراشیب تند احساسات کینه آلود متوقف نمی‌کند.

- زن از رنج کشیدن به خاطر کسی که دوستش دارد لذت می‌برد.

- دانشجوی بی‌پول مثل سگی که از میان هزاران خطر تکه استخوانی را بدزد، یک لذت ناچیز را می‌قاپد، آن را در هم می‌شکند، مغز آن را می‌خورد و باز می‌‌دود. اما جوانی که چند سکه طلا در کیسه‌اش چرخ می‌خورد، لذات خود را از سر فرصت می‌چشد، جزئیات آن را به خاطر می‌سپارد، وقت را به خوشی می‌گذراند و در آسمان پرواز می‌کند.

- آدم بهتر است با مردان بجنگد، تا اینکه در خانه با زنش دعوا داشته باشد.

- چیز غریبی است، مرگ بدون اینکه با ما مشورت کند به سراغ ما می‌آید.

........................................

پ.ن: تصویر سمت راست، یکی از جلدهای فرانسوی کتاب است و تصویر سمت چپ پوستر فیلمی است که بر اساس این کتاب ساخته شده است.


رمان

ساعت 0:52 :: توسط استراگون  :: 

ظرافت جوجه تیغی (یک وحشی متمدن)

جمعه 25 فروردین1391

کتاب «ظرافت جوجه تیغی» دو راوی دارد؛ اولی پیرزنی پنجاه و چهار ساله، باهوش، اهل ادبیات و هنر، که سرایدار یک ساختمان مجلل در بالای شهر است. او دلش نمی‌خواهد بقیه اهالی ساختمان به هوش و علاقه‌مندی‌هایش پی ببرند به همین دلیل یک زندگی مخفی و پنهانی دارد تا دیگران او را به شکل یک سرایدار پیر و ابله ببینند. دومین راوی دختر نوجوان و باهوشی است که در یکی از آپارتمان‎های همان ساختمان زندگی می‌کند. او بسیار گوشه گیر است و نمی‌تواند آدم‌های اطراف و مخصوصا اعضای خانواده خود را تحمل کند به همین دلیل قصد دارد در روز تولدش خودکشی کند و خانه را به آتش بکشد!

برخی از جملات کتاب:

- خانم میشل ظرافت جوجه تیغی را دارد: از بیرون پوشیده از خار، یک قلعه واقعی نفوذ ناپذیر، ولی احساسم به من می‌گوید که از درون او به همان اندازه جوجه تیغی ظریف است، حیوان کوچک، بی‌حال، به شدت گوشه‌گیر و بی‌اندازه ظریف.

- شاید زندگی یعنی همین: ناامیدی بسیار، ولی همین‌طور لحظه‌هایی از زیبایی، که در آن لحظه‌ها، زمان همان زمان نیست. درست نت‌های موسیقی که نوعی پرانتز در گذر زمان ایجاد می‌کنند، تعلیق، یک جای دیگر درهمین جا، یک همیشه در هرگز.

- رنج می‌کشیدم بی آن‌که دردی در میان باشد.

- در ساعت مردن، این دیگرانند که برای ما می‌میرند زیرا من اینجا هستم، خوابیده روی سنگ فرشِ کمی سردِ خیابان و اهمیتی به مردنم نمی‌دهم، این وضعیت هیچ اهمیتی بیشتر از دیروز ندارد. ولی دیگر من آن‌هایی که دوست دارم نخواهم دید و مردن این است.

- فقط یک دوست داشته باش و او  را خوب انتخاب کن.

- هوشمندی در نفس خود هیچ ارزش و سودی ندارد. آدم‌های هوشمند بوده‌اند که تمام عمرشان را، به عنوان مثال، وقف مسئله جنسیت فرشتگان کرده‌اند.

- تدوین والاترین مفاهیم از بررسی پیش پا افتاده‌ترین جزییات آغاز می‌شود.

- هر چیزی به وقتش می‌آید برای کسی که می‌تواند منتظر بماند. (برگرفته از کتاب جنگ و صلح در متن کتاب)

- چون ما سرایدار بودیم، یه نظر می‌آید که پذیرفته شده است که مرگ برای ما در روند طبیعی امور قرار دارد و چیزی عادی و پیش پا افتاده است حال آن‌که برای داراها چیزی غیر عادلانه و واقعه‌ای ناگوار شمرده می‌شد.

........................................

پ.ن:  این کتاب را «مرتضی کلانتریان» ترجمه کرده و توسط انتشارات «کندوکاو» منتشر شذه است.

پ.ن.ن: عنوان فرعیِ «یک وحشی متمدن» از دیالوگ یکی از شخصیت‎‌های کتاب گرفته شده است. 

پ.ن.ن.ن: تصویر سمت چپ مربوط به نویسنده کتاب «موریل باربری» است.


رمان

ساعت 19:53 :: توسط استراگون  :: 

بادِ بال‌های جنون را حس کرده‌ام

چهارشنبه 16 فروردین1391

ظلمت آشکار (خاطرات دیوانگی)

کتاب «ظلمت آشکار» (با عنوان فرعی؛ خاطرات دیوانگی) در مورد افسردگی است. نویسنده تجربه شخصی خود از مبارزه با بیماری افسردگی را به شکل یک کتاب کوتاه در آورده است. این کتاب را «افشین رضاپور» ترجمه و نشر «ماهی» آن را منتشر کرده است. کتاب کم حجم و مفیدی است. از آن دسته کتاب‌هایی که می‌شود در اتوبوس یا مترو خواند. (خودم این کتاب را در اتوبوسِ مسیر تهران به شیراز خواندم) 

برخی از جملات کتاب:

- آن خیل غم انگیزی که مجبورند خود را به دست نابودی بسپارند، همان قدر شایسته‌یِ سرزنش‌اند که قربانیان سرطان لاعلاج.

- مشخصا ثابت شده که هنرمندان (به خصوص شاعران) نسبت به این اختلال (افسردگی) آسیب پذیرترند و بر اساس گزارش‌های کلینیکی بیست درصدشان خودکشی می‌کنند.

- در افسردگی این امید به رهایی و بهبود نهایی غایب است. درد بی رحم  و بی امان است و آنچه وضع را غبر قابل تحمل می‌کند، این پیش آگاهی است که درمانی درکار نیست.

- برای آن‌هایی که در جنگل تاریک افسردگی اقامت کرده‌‌اند و عذاب توجیه ناپذیر آن را می‌شناسند، بازگشتشان از مغاک بی‌شباهت به معراج شاعر نیست که کشان کشان از اعماق جهنم بیرون می‌آید و در جهانی که خود «جهان تابناکش می‌نامد ظاهر می‌شود. در اینجا هرکس که به سلامتی بازگشته، تقریبا همیشه توان لذت و آرامش را بازیافته و این شاید جبران زیان تحمل یاس و ناامیدی باشد.

...............................................

پ.ن: عنوان این پست، بخشی از شعر بودلر است که در کتاب «ظلمت آشکار»به آن اشاره شده است.

پ.ن.ن: به نظر من از معدود مواردی است که طرح روی جلد ایرانی جذاب‌تر از جلد اصل خارجی شده است. (عکس روی جلد ایرانی از سایت نشر ماهی گرفته شده).


داستان بلند

ساعت 23:41 :: توسط استراگون  :: 

تاریخ فلسفه به زیانی ساده

شنبه 20 اسفند1390

- فقط موقعی که ما را آزاد بگذارند تا توانایی‌های ذاتی خویش را بپرورانیم، می‌توانیم چون موجودات آزاد به سر بریم.

- کودک فیلسوف بهتری است چون هنوز برده انتظارات عادت نشده و بدون هرگونه پیش داوری به میدان می‌آید.

- هنرمند می‌تواند چیزی را ارائه کند که فیلسوف از بیانش عاجز است.

- برای سایه آسان نیست که بر ضد صاحب خود بشورد.

- هیچ تفکری را نمی‌توان از محتوای تاریخی‌اش جدا دانست (هگل).

- برای اینکه اندیشه‌های تازه به ذهنمان راه یابد باید شهامت ابراز داشته باشیم و عنان فکر را رها کنیم.

کتاب «دنیای سوفی» را حدود شش سال پیش خواندم. این کتاب تاریخ فلسفه را در قالب رمان روایت می‌کند و همین باعث شده تا خواندن کتاب روان باشد و آن سختی و خشکی که معمولا در فلسفه وجود دارد را نداشته باشد. خواندن این کتاب به خصوص در سال‌های ابتدای جوانی، باعث می‌شود بسیاری از چیزهایی که تا قبل از آن یقین به نظر می‌رسد را به دیده شک و تردید بنگرید و نگاه جدیدی نسبت به دنیا پیدا کنید. 

.............................

پ.ن: اطلاعات بیشتر در مورد کتاب را می‌توانید اینجا بخوانید و از اینجا فایل صوتی کتاب را دانلود کنید.



رمان, ‌ فلسفه

ساعت 21:52 :: توسط استراگون  :: 

یک کتاب: فرزندان سانچز.

شنبه 6 اسفند1390

 

بعضی کتاب ها هستند که آدم واقعا تعجب میکند که چرا اینقدر مهجور افتاده و کم خوانده شده اند. فرض کنید کتابی را سه سال پیش موقع خریدن، چاپ اولش را خریده اید. پارسال که کتابفروش بوده اید همان چاپ اول را میفروختید. الان هم دوباره در کتابفروشی چاپ اول را میبینید. چرا؟

.

بنظرم یکی از جذابترین تجربیات، تجربه های انسان شناسانی است که مدتی طولانی را در بین مردمان کشور یا قبیله ای به عنوان مهمان زندگی میکنند تا زندگی مردم میزبان را از نزدیک ببینند و بررسی کنند.

اسکار لوئیس، انسان شناس آمریکائی یکی از همین افراد است که مدتی را در بین طبقات فقیر و متوسط به پائین مکزیک گذرانده و از بین چند ده خانواده، خانواده سانچز را به عنوان نمونه موردی انتخاب کرده و چند سالی را در کنار آنان زندگی میکند. اسکار لوئیس در این مدت پدر و چهار فرزند خانواده را تشویق به بیان اتفاقات زندگی شان کرده و سپس مجموعه این صحبت ها را به شکل خود زندگی نامه ای از زندگی این 5 نفر در کتاب "فرزندان سانچز" منتشر میکند. کتاب فصل به فصل پیش میرود و در هر فصل یکی از اعضای خانواده سانچز بخشی از زندگی و اتفاقاتش را بصورت تک روایت بازگو میکند.

.

"فرزندان سانچز" حقیقتا کتابی بسیار تاثیر گذار و حتی هولناک است. نمایشی از فقر و مشکلات مردمان جامعه ای که در حال گذاری دردناک و سخت از کشوری عقب مانده به کشوری در حال توسعه است. از تلاش و کشمکشی مدام برای زنده ماندن و بدست آوردن حداقل ها. از فساد اداری و دولتی و در کنار آن فساد اجتماعی و سیاسی در جامعه ای توسعه نیافته. نمایشی از اتفاقات و درد و رنج هائی که برای اعضای خانواده سانچز پیش میاید و آنها بسیار ساده و طبیعی حوادث را میپذیرند انگار که هیچ راه گریزی از آن ندارند. اعضای خانواده سانچز به مانند شخصیت های برترین رمان ها طیفی از خلقیات و خصوصیات شخصیتی متضاد و متناقض را دارا هستند: از تلاش و پشتکار گرفته تا رخوت، از مهربانی و فداکاری تا خشم و حسادت و از صفات نیک تا رذایل اخلاقی؛ و البته خصوصیت مشترک شان در تمام دوران زندگی گردن گذاشتن به سرنوشت محتوم شان است.

کتاب را نشر هرمس منتشر کرده و همانطور که در مقدمه نوشتم، با وجود اینکه کتابی بی نظیر است و کمتر کتابی با این خصوصیت در ایران منتشر شده، اما همچنان چاپ اولش در تمام کتاب فروشی ها در دسترس است!

 

 

 

 


رمان, اجتماعي

ساعت 16:39 :: توسط سانتیاگو  :: 

گفتگو در کاتدرال

سه شنبه 18 بهمن1390

گفتگو در کاتدرال

- یک کتابفروشی که کتاب‌های دست دوم داشت، این طرف‌ها، پایین شهر. چند روز پیش کشف کرده بودش، رفته بود که گاهی بیندازد و و داشته با کتاب‌ها ور می‌رفته که چند شماره از یک مجله را پیدا کرده، خیلی قدیمی، خیلی جالب، مجله‌ای که فکر می‌کرد اسمش کولتورا سوویتیکا باشد. کتاب‌های ممنوع، مجلات ممنوع و سانتیاگو می‌توانست قفسه‌ها را ببیند، انباشته از جزوه‌هایی که در کتابفروشی‌ها رو نمی‌شد، کتاب‌هایی که پلیس از کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها جمع کرده بود. 

- سانتیاگو می‌گوید: «هیچ کس نباید متوجه می‌شد، مسئله عمده این بود. من شعر نمی‌نویسم، به خدا اعتقاد دارم، به خدا اعتقاد ندارم، همیشه دروغ، همیشه ادا...    توی مدرسه، توی خانه، توی محله، توی گروه مطالعه، توی حزب، توی لاکرونیا تمام زندگی‌ام صرف کارهایی شد که بهشان اعتقادی نداشتم، تمام زندگی‌ام به تظاهر گذشت.»

- سانتیاگو گفت: «آدم‌های لایق مثل من و تو خودشان را درگیر نمی‌کنند. ما دلمان را به این خوش می‌کنیم که از آن آدم‌های نالایق که خودشان را درگیر می‌کنند انتقاد کنیم. به نظر تو این درست است کارلیتوس؟»

- «... اخبار را شنیدید؟ کابینه نظامی، به علت ماجرای آرکیپا. آرکیپائیها برمودس را بیرون کردند. آخرِ کارِ اودریاست.»

کارلیتوس گفت: «اینقدر خوشحال نباش. آخر کار اودریا و شروع چی؟»


رمان

ادامه مطلب

ساعت 18:13 :: توسط استراگون  :: 

این شمع باید روشن بماند...

سه شنبه 4 بهمن1390

یکی از مهم‌ترین دلایل آمدنم به کتابفروشی، وبلاگ‌نویسی در حاشیه‌ی آن بود. برایم هیجان انگیز بود. این‌که توی وبلاگ از حواشی کار در کتابفروشی بنویسی و رابطه‌ات با مشتریان کتابفروشی به رابطه‌ای فراتر از مشتری و فروشنده باشد و آن‌ها تبدیل به مخاطب و دوست شوند. از همان روز اول هم ایده‌ی تأسیس وبلاگ برای کتابفروشی در ذهنم بود اما به دلایل مختلف مدام به تأخیر می‌افتاد. نیمی از عمر کتابفروشی گذشته بود که بالاخره این ایده را عملی کردیم. برای وبلاگ طرح‌ها و ایده‌های فراوانی داشتم. اول می‌خواستم یک سری قوانین فرمی و محتوایی تدوین کنم تا هر نویسنده‌ای که اضافه شد خود را ملزم به تبعیت از آن قوانین کند اما در ادامه به این نتیجه رسیدیم که بگذاریم هر نویسنده کار خودش را بکند و تنوع وبلاگ بیشتر شود و هر کسی که مخاطب وبلاگ می‌شود بتواند با سبک هر یک از نویسنده‌ها آشنا شود و با هر کدام به گونه‌ای متفاوت ارتباط برقرار کند. همین‌طور هم شد. در نهایت تعدادمان به چهار نویسنده رسید و هر کدام‌مان هم سبک خاص خودمان را داشتیم و این تبدیل به یکی از جذابیت‌ها شده بود. حتی برای خودمان. همیشه به محسن می‌گفتم بعدها روزی می‌آید که من و تو نیستیم و اما هدهد هست و ما با خواندن وبلاگش اخبار آن را پیگیری می‌کنیم و کلی خاطره بازی می‌کنیم. این طور نشد. حالا ما هستیم و هدهد نیست. وبلاگش را هم خاک گرفته. به هر حال طبیعت زندگی همین است.

بگذریم. وبلاگ کتابفروشی هدهد فراتر از آن چیزی شد که فکر می‌کردم. بعدها آن‌چنان فیدبک‌هایی از وبلاگ گرفتم که باور کردنی نبود. پای خیلی‌ها به وبلاگ کتابفروشی باز شد. حتی آدم معروف‌ها! اطلاع داشتم که خیلی‌ها چراغ خاموش وبلاگ را چک می‌کنند و این لذت کار کردن در کتابفروشی و نوشتن در وبلاگ آن را بیشتر می‌کرد. حتی خیلی‌ها از طریق وبلاگ با کتابفروشی آشنا شدند و به آن سر می‌زدند.

ارتباط‌مان با مشتری‌ها هم صمیمی‌تر شد. پیش می‌آمد مشتری‌هایی که دیر به دیر به کتابفروشی سر می‌زدند اما از وبلاگ غافل نبودند. مرتب وبلاگ را می‌خواندند و در قسمت نظرات اعلام حضور می‌کردند. حتی همین حالا هم که مدت‌هاست کتابفروشی تعطیل شده و وبلاگ هم به حالت نیمه تعطیل در آمده هنوز هدهد را فراموش نکرده‌اند و کامنت‌های پر مهر و محبتی می‌گذارند.

خانمی به اسم مرجان برای‌مان نوشته:
"نمی دونم چرا هیچ وقت نشد که بیام تو و درست و حسابی گشتی بزنم و کتابی بخرم. فقط موقع رفت و آمدها همیشه سرکی کشیده بودم و یک جایی گوشه ی ذهنم نوشته بودم که توی خیابون آقای قهوه ای یک کتاب فروشی آرمانی هست ؛ از همون جاهايي كه وقتي دنبال جايي مي گردي براي رفتن تا حالت رو خوب كنه يكي از گزينه هاي جيغ كش مي تونست باشه اما ... فقط يك بار خيلي سر به هوا پريدم تو و سراغ يكي از كتاب هاي آلن دو باتن رو گرفتم ، گمونم هنر سير و سفر، كه تموم شده بود انگار...
هفته ي پيش كه با دوستم بعد از مدت ها از خيابون آقاي قهوه اي رد مي شديم هم به اون و هم به خودم گفتم كه اينجا يك كتاب فروشي آرماني هست. فكر كردم اون موقع بسته بوديد فقط...
اينجا رو الان اتفاقي پيدا كردم و دلم مچاله شد."

یا دوست دیگری با نام شقایق این طور نوشته اند:
"زنده بودی... درد داشتم... تمام خاطراتم درد گرفته بود... هنوز نفس میکشید و همین ارومم مدکنه.... هنوز از کنار هدهد رد میشم و بغض خودش میاد توی گلوم........... من به همین ویترین خاک گرفته هم دلخوشم......."

خانم دیگری با نام فرشته نوشته اند:
"من فقط یه بار اومدم کتاب فروشیتون و کتاب هم نخریدم ولی یه حس خوبی اون کتاب فروشی بهم داد که همیشه به وبلاگتون سر میزدم و همه ی مطالبتون رو خوندم... حالا که تعطیل شدین هر وقت از ادوارد بروان رد میشم میام به هدهد سر میزنم به امید اینکه باز شده باشه ولی..."

دوست دیگری با نام پریا هم گفته‌اند:
"حـــــــــیف... الان که تعطیل شده یه وقتایی که از ادوارد براون رد میشم نگاهم رو از اون سمت خیابون می دزدم...حس خوبی بهم نمیده اون کتابفروشی متروک که یه روزی خستگی بعد از کلاسام رو توش در میکردم... انگار که خستگی تو وجودم رسوب کنه..."

و دوست محترم دیگری با نام زهرا جور دیگری شرمنده‌مان کرده‌اند:
"سلام. چند باری اومدم هدهد ولی هرروز میدیدمش. هر روز وای میسادم جلوش و کتابای تو ویترینو نگاه میکردم. دوستامو به زور میکشوندم میگفتم باید از ادوارد برون بریم. کاش یکی از روزایی که دارم از ادوارد براون رد میشم ببینم که در هدهد بازه و کتابا تو ویترین چیده شدن و آدمای توش همونایین که باید باشن. دلم برای کتاب خریدن از هدهد تنگ شده. هنوزم وقتی از جلوی هدهد رد میشم به ویترین نگاه میکنم. برگردید دیگه. ادوارد براون بدون هدهد صفایی نداره."

خیلی زیاد است این گونه محبت‌های همراهان هدهد که می‌توانید توی قسمت نظرات وبلاگ ببینید. این اظهار لطف‌ها من را احساساتی می‌کند. باعث می‌شود بغض کنم و اشک توی چشمانم جمع شود. کتابفروشی ما کوچک بود. کتاب‌های کمی داشت. جای بدی بود. مقرون به صرفه نبود. اما همراهان مهربانی داشت که همه‌ی این‌ها را جبران می‌کرد. با افتخار و خیلی جدی می‌توانم بگویم هیچ‌کدام از کتابفروشی‌های دنیا چنین همراهان نازنینی را تجربه نکرده‌اند. این نظرهای پر از مهر شما فکرم را حسابی مشغول کرده. به این فکر می‌کنم که چطور می‌شود دوباره شروع کنیم. حاضرم تا آخر عمر کتابفروش باشم. امیدوارم مقدماتش مهیا شود...

از تک تک شما که باعث شدید چنین خاطره و تجربه‌ی با شکوهی در زندگی‌ام داشته باشم تشکر می‌کنم. به یادتان هستیم، به یادمان باشید...  


گپ و گفت

ساعت 22:4 :: توسط ولادیمیر  :: 

مرشد و مارگاریتا

یکشنبه 6 آذر1390

«در یک چشم برهم زدن نیمی از صحنه پرشد از قالی‌های ایرانی، آیینه‌های قدی و یک ردیف ویترین‌های مختلف؛ و تماشاچیان از دیدن آخرین مدل‌های پاریس در بعضی از ویترین‌ها حیرت کردند. در ویترین‌های دیگر تعداد زیادی کلاه زنانه- برخی بی پر و برخی پردار- دیده می‌شد؛ همچنین صدها جفت کفش بر صحنه بود. کفش‌های سیاه، کفش‌های سفید، کفش‌های چرمی، کفش‌های ساتن، کفش‌های سگک دار، کفش‌های جواهر نشان. در کنار کفش‌ها، شیشه‌های عطر، انبوهی کیف دستی از پوست گوزن و ساتن و ابریشم و بالاخره، در کنار کیف‌ها مشتی ماتیکدان مطلا دیده می‌شد. ...
فاگت با نیشخندی جذاب، اعلام کرد؛ موسسه لباس‌ها و کفش‌های کهنه بانوان را مفت و مجانی، با لباس‌ها و کفش‌های تازهء پاریسی تعویض می‌کند و کیف‌های دستی، همراه با همه‌یِ خرت و پرت‌هایشان هم جزء معامله هستند. ...
سد شکست، زنان از همه سو به طرف صحنه هجوم بردند. در میان همهمه صحبت‌ها و خنده‌ها و فریادها، صدای مردی شنیده ‌شد: «بهت اجازه نمی‌دم» و پشت بندش جیغ زنی بود که می‌گفت «دستم را ول کن قلدر حقیر کوته فکر.» زن‌ها به پشت پرده ناپدید می‌شدند و لباس‌های کهنه شان را همان‌جا می‌گذاشتند و با لباس‌های نو بر می‌گشتند.» *
...

رمان

ادامه مطلب

ساعت 0:0 :: توسط استراگون  :: 
کتابفروشی هدهد یک کتابفروشی کوچک و نقلی در میان کتابفروشی های این شهر است! با این تفاوت که توسط چند جوان دانشجو اداره می شود. شما در اینجا خلاصه ای از ماجراهایی که در این کتابفروشی رخ می دهد را می‌خوانید!

... و سرانجام کتابفروشی هدهد در خرداد ماه 1390 پس از یک سال فعالیت به کار خود پایان داد!

پیوندهای روزانه

» کشف صفحات منتشر نشده‎ای از رمان شازده کوچولو » تصوير خواهران برونته زير چكش حراج » چشم‌های ایرانی مارسل پروست » كارلوس فوئنتس، در سن 83 سالگي درگذشت » آلن ‌دوباتن شما را غرق لذت کار می‌کند » نامه‌ی آلبر کامو به یک نومید ـ برگردان خشایار دیهیمی » بهترین کتاب‎های دادگاهی از نگاه گاردین » پال‌اسپراکمن: ترجمه «دا» را اوایل تابستان تمام می‌کنم » يازدهمين شماره نشريه خط خطي منتشر شد » لیست کتاب‌های چاپ‌اول نشرچشمه در سال ۹۱ ...

بایگانی

اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389

نویسندگان

استراگون سانتیاگو هانس ولادیمیر نويسنده مهمان

موضوعات

معرفی کتاب پرفروشهای ماهانه طنز خاطره پيشنهاد

برچسب‌ها

خاطره (20) رمان (14) گپ و گفت (13) داستان بلند (3) نقد و بررسي (3) شعر (3) داستان (3) مصاحبه (1) نمايشنامه (1) ‌ فلسفه (1) اتوبيوگرافی (1) اجتماعي (1) سفرنامه (1)

پیوندها

باشگاه کتاب اگر نشر هرمس نشر چشمه نشر ققنوس نشر ثالث نشر افق نشر مروارید نشر نیلا نشر قطره نشر ماهی نشر خورشید خبرگزاری کتاب ایران کتابنامه خانه کتاب اشا کتاب نیوز مد و مه کتاب مسافر شهر کتاب هزار کتاب خانه کتاب پیرنگ هرانک اسدالله امرایی امیر مهدی حقیقت رضا امیرخانی کتابخانه ملی کودکان و نوجوانان مجله طنز خط خطی تهرانر گل آقا جيره كتاب كتابلاگ ويراسباز سیب گاز زده فرهنگ خوان